X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
آرشیو
دوشنبه 4 مهر 1384
.Lick the blue sky, I'm not your fool


زنجیر رو برداشتم و در بزرگ آهنی رو هل دادم و رفتم داخل. حیاط بزرگ مدرسه با اون آفتاب سوزان ساعت 5/3 بعد از ظهر بد جوری توی ذوق می زد. چند تا پسر کوچولو داشتند با توپ پلاستیکی بازی می کردند. قیافه شون داد می زد که کلاس اولی هستند، لباسهای فرم سفید و سیاه، شلختگی، و حرف زدنشون که انگار تازه زبون باز کرده اند! در رو می بستم که یکیشون متوجه شد و با دو اومد کمک کنه. با صدای بلند گفت سلام! گفتم سلام پسر گل! تپل بود اما نه در حدی که بشه گفت خیکی. یه لنگه در رو گرفت و شروع کرد به هل دادن، من رو متوجه اشتباهم کرد و گفت که اول این یکی رو باید ببندی! در که بسته شد دوید رفت سراغ بازی. توی آفتاب داغ حسابی عرق کرده بودند، صورت هاشون سرخ و ماسیده بود! با چه انرژی این طرف و اون طرف می دویدند! یهو رفتم تو فکر... یاد دوران دبستان خودم افتادم. از روز اول مدرسه که رسما چیزی یادم نمیاد، اما ...


فلاش بک...


کامیرا : مدرسه... کلاس ... زنگ! کابوس مشقهای شب! خانم معلم کلاس اول ما خیلی با کلاس بود. چون اون موقع یه ماشین خارجی سفید رنگ داشت و همیشه هم اون رو گوشه مدرسه پارک می کرد. الان هم اگه برم همون مدرسه می تونم بگم دقیقا کجا! تنها چیزی که ازش یادمه اسمش هست. و اینکه تپل و قد کوتاه بود و دیگه اینکه اینقدر مهربون بود که بعد از عید به خاطر سال نو بدون استثنا همه بچه های کلاس رو بوسید! یه روز صبح وسط کلاس گفتند فلانی با وسایلش بیاد باباش بیرون منتظره. منم اومدم بیرون و برای همیشه از اون مدرسه رفتم... و دیگر هیچ ...


مصطفی : وقتی ازش در مورد دوران دبستان می پرسم چشمهاش برقی می زنه و با لبخند می گه: یادش بخیر! بی رودرواسی دوران دبستان بهترین دوران دوستی بود. چون بهترین دوست هام رو توی اون دوران داشتم. یادمه روز اول که رفتیم کلاس خانم معلم بهمون گفت: بچه هایی که بغل دست هم روی یه نیمکت می شینند، تا ابد باهم دوست می مونند! اون موقع نفهمیدیم چی گفت یا اگه فهمیدم باور نکردم. اما الان که نگاه می کنم می بینم بهترین دوستهام همونایی هستند که از دوران ابتدایی و راهنمایی برام باقی موندند! یکی یکی اسمها شون رو می گه ...


محسن : از دوران ابتدایی چی یادت میاد؟ _ دوران ابتدایی؟ چی باید یادم بیاد؟ کلاس سوم بودیم یه روز دیر رفتیم مدرسه. مدیر با خط کش چوبی اومد سراغمون. اسمش آقای رئیسی بود. هممون رو پشت در کلاس ردیف کرد و با لبه خط کش اونقدر کوبید تو دستمون که گریه مون گرفت... خانم معلم هم از لای در داشت نگاه می کرد. اون لحظه خیلی برام سخت گذشت... _ کی ؟ وقتی داشتی کتک می خوردی؟ _ نه. وقتی خانم معلم داشت نگاه می کرد! از اون موقع به بعد از هر چی آدم که فامیلش رئیسی باشه بدم میاد!


آرش: روز اول مدرسه همه کلاس ها خانم معلم داشتند، ما آقا معلم! اینقدر می ترسیدیم ازش! یه آقای جوون و شیک پوش که ریش داشت و هر روز عطر تندی می زد و کفش هاش همیشه تمیز بود و تازه وقتی راه می رفت تق تق صدا می داد! هر وقت بوی عطرش به مشامم می خورد دلهره می گرفتم! اما اونقدر مهربون و خوش رفتار بود! به طرز وحشتناکی بچه ها رو دوست داشت. همه بچه ها رو به اسم صدا می کرد. گذشت ... اونقدر رفتارش خوب بود که چیزی نگذشت باهاش صمیمی شدیم و بهش عادت کردیم. آخرای سال بود که انتقالی گرفت، وقتی برای خداحافظی اومد سر کلاس همه بچه ها گریه کردند! رفت و به جاش یه خانم معلم اومد! ... هنوز هم هر وقت اون بوی عطر به مشامم می رسه دلهره می گیرم!


سپهر : چی؟ عشق؟ اونم تو دوران دبستان؟ ها ها ! کلاس پنجم که بودم یه خانم جوون بود که به کلاس دومی ها درس می داد. لاغر بود و پوست سفیدی داشت. خیلی ساکت و سر به زیر بود. یه روز از دفتر اومد بیرون، کسی دور و بر نبود. بهش سلام کردم. اونم اومد نزدیک، خم شد و صورتم رو نوازش کرد، توی چشمهام نگاه کرد و گفت: سلام به روی ماهت! خیلی خجالت کشیدم. از اون روز به بعد ... الان هم که فکرشو می کنم ته دلم یه کم می لرزه!


.....................................................


به خودم میام. جلوی دفتر مدرسه دو زن با لباس بندری ایستادند. یکیشون انگار خیلی عصبانیه. دست پسر هفت ساله اش رو گرفته و  دست دیگه اش هم یه پوشه است، گویا پرونده پسرش. بد و بی راه می گفت به مدیر و مدرسه و ... مثل اینکه جا پر شده بود و پسرش رو راه نداده بودند. از یه پسر افغانی حرف می زد که توی کلاس بوده و عصبانی بود که چرا پسر اون نباید توی کلاس درس باشه، به لهجه اش نمی خورد بندری باشه. حدس زدم اهل محله نخل ناخدا باشه.*


بچه ها دیگه وسط حیاط نیستند، توپ پلاستیکی گوشه حیاط افتاده. اولین باره که اینقدر دقیق به دوران بچگی ام فکر می کنم. احساس می کنم چیزی داره من رو می بلعه. هر وقت به گذشته فکر می کنم این احساس بهم دست می ده. با خودم فکر می کنم، می بینم سالهاست ناخودآگاه همه چیزم رو دارم فدا می کنم. فدای چیزی به اسم "آینده". سمفونی غم انگیزیه این آینده! در واقع "گذشته" ای که هنوز نیومده. فعلا بیست و چند سال از عمرم گذشه.  راستی ... چقدر زود دیر شد!


تعداد بازدیدکنندگان : 316518


BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

دوستان