X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
آرشیو
شنبه 23 مهر 1384
Daggerly




امشب فیلم شهر خدا رو دیدم و از اونجایی که نسبت به آثار هنری رئال ارادت خاصی دارم تصمیم گرفتم مطلبی در این مورد بنویسم.

داستان فیلم از روی واقعیت به تصویر کشیده شده و مربوط به چند دهه پیش میشه. در اطراف شهر ریودوژانیرو برزیل، شهر کوچکی هست که این فیلم اونجا اتفاق افتاده. حکایت مردمی فقیر و فلاکت زده که نوجوان ها و بچه ها به علت بیکاری یا هر دلیل دیگه ای به خلاف روی میارند. همه یه اسلحه توی دستشون دارند و روی هر کسی که دلشون خواست اسلحه می کشند و جیب هاش رو خالی می کنند! این بچه ها بزرگ می شند و شهر تبدیل میشه به میدان جنگ بین چند تا گروه خلافکار. دزدی، قتل، سرقت مسلحانه، تجاوز و ... توی روز روشن اتفاق میافته و ناامنی بیداد می کنه. پلیس رشوه بگیر هم فقط نقش مترسکی رو بازی می کنه و ...

........................

ایارو، مال کم محله ای؟ ( ترجمه : هی! بچه کدوم محله ای؟!! )

از اینکه دارم در مورد این موضوع مطلب می نویسم اصلا احساس خوشایندی ندارم! به این فکر میکنم که قصه این فیلم شباهت عجیبی به قصه ما توی این دیار داره! قصه بیکاری و نا امنی توی اجتماع ما یه قصه قدیمیه و اصلا ریشه باستانی داره!

مشابه فیلم رو میشه توی خیابونای بندر دید. جلوتو می گیرند و اصل و نسبت رو می پرسند، اگه بندری باشی که در بهترین حالت چند تا سیلی و ... نصیبت میشه وگرنه اگه طرف مست باشه که جیب هات خالی میشه و ممکنه که حتی کفش هات رو هم ازت بگیرند ( این اتفاق برای خیلی ها افتاده ) و مجبور بشی پابرهنه برگردی خونه! و در بدترین حالت هم چاقو بخوری و ... اما اگه بندری نباشی، به عبارتی سرحدی باشی، قضیه یه مقادیری فرق میکنه! چون بعضی ها اینجا ذاتا با موجوداتی به اسم سرحدی مشکل دارند!



من چاقو دارم، پس هستم!

بندرعباس از چند منطقه جنگی تشکیل شده است!!! این نوار جنگی از شرق تا غرب کشیده شده، و هر کدام از این محلات به تناسب اصل و نسب ساکنین و موقعیت جغرافیایی، امکانات و ابزار خاصی رو ارائه می ده!! موقع دعوا که معمولا سر یه مسئله کوچیک اتفاق میافته، طرفین با وانت لشکر کشی می کنند و ... این فقط یه شوخی بود. کسی چه می دونه؟ شاید هم جدی باشه ...

این چیزا اینجا عادیه! منظورم از عادی یعنی واقعا عادیه! وقتی داشتم برای یه کرمانی اینارو توضیح می دادم گفت پس محله سید اسماعیل ما رو ندیدی! و من سعی کردم یادم بمونه که هر وقت رفتم کرمان از این محله رد نشم!

چیه؟ چرا عصبانی میشی همشهری؟ چرا تا همچین موضوعی رو پیش می کشم دلخور میشی؟ نمی خوام موضوع رو باز کنم چون هر کسی خودش فهمید که چی گفتم. بندرعباس که همش دریای آبی و خلیج نیلگون و بوی شرجی و نخل و غروب طلایی و این کوفت و زهر مار ها نیست! زیادی هم خوب نیست رمانیک باشیم! چرا یکی نمیاد از فقدان امنیت و فقدان کار و فقدان پلیس خوب و فقدان آگاهی و سواد حرف بزنه؟ این همه فقدان ....

با بعضی مسائل نمیشه تا ابد کنار اومد. چرا دروغ؟ ما اجتماع گندی داریم، و گند تر اینکه اسمش اسلامیه و برای برون مرزی ها به اسم اسلام تموم میشه.

چرا از واقعیت فرار می کنیم؟ چرا یه چادر سیاه کشیدیم رو همه چیز و تظاهر می کنیم؟ بعله من هم نیمه پر لیوان رو می تونم ببینم! اما بهش افتخار نمیکنم، چون هنوز نیمه دیگه اش رو می بینم که به طرز زشتی خالیه. من نمی خوام و نمی تونم از این مقوله فرار کنم و حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که چند سطری توی وبلاگم بهش اشاره کنم. حوصله هم ندارم بیشتر از این از چیزی که خوشم نمیاد بنویسم ...

..........................................

صحنه آخر فیلم چند تا بچه ده دوازده ساله رو نشون می ده که دست هر کدوم یه اسلحه است و دارند می رند که یکی از هم سن و سالهای خودشون رو بکشند! به نظرم این صحنه بزرگترین دهن کجی فیلم بود.


تعداد بازدیدکنندگان : 316518


BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

دوستان